آه که این روزها چه خرامان خرامان می رود در پی هم !!
آنقدر آهسته آهسته می روند که موشها را پشت دیوارها می رقصانند!!
و آنقدر تند تند همانند تگرگ پنج مثقالی بر شیشه دل ما که
می شکند و میریزد !!
آینه همانند ماست یا گاهی خود ما میشود اگر نباشد کسی
همچون آینه برایمان !! دید میزند زنگالهای ظاهر را و نتواند
دید؟؟
نتواند دید وجودمان را که همچون شکسته نی ای که می خواهد
بزند اما !!
چین و چروکهای پیشانی که با ضرافتهای امروزی نتوان ناپیدایش
کرد!!
آینه می گوید سالها گذشته اما برای تو بیشتر!!
دلداده ای داری ؟؟
گویمش عاشقی تنهاچین به لبها هنگام خندیدن میزند نه
کتاب سرنوشت را !!
چشم انتظاری ؟؟
نه !! که اگر بودم به امید دیدنش طراوت میگرفتم !!
پس چه ؟؟
هان شاید ؟؟!!
آری !! دل شکسته ام و اینها شکستگیهای دلم هستند بر
اوراق کتاب سرنوشتم که تو می بینی و من حس میکنم در
ورای وجودم!!
دل شکسته ای هستم ناگذیر شده !!سالهاست که تنهایی
عمق وجودم را پر کرده اما !!
من امیدوار
امیدوار به بند زدن دل شکسته ام
آه که چه امید واهی!!
که به قول حضرت حافظ:
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
امروز و امروزها میگذرد و تنها یادی از امروزها میماند!!
و چه تلخ و چه شیرین ؟!
+
نوشته شده در 87/04/30ساعت 0:23 توسط حامد
|

چقدر این روزا فکر و مشغله امونمو بریده
ولی یه سری خاطره هیجوقت فراموشم نمیشه
حتی بعد از جهار سال!!!
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
+
نوشته شده در 87/02/31ساعت 18:38 توسط حامد
|

شهر خفقان گرفته بود٬ هیچکس نفسش در نمی آمد٬ همه از هم می ترسیدند٬ بچه ها
از معلمینشان٬ خانواده ها از کسانشان٬ معلمین از فراشها٬ فراشها از سلمانی و دلاک همه از خودشان می ترسیدند٬ از سایه شان باک داشتند٬ همه جا٬ در خانه٬ در اداره٬ در مسجد٬ پشت ترازو٬ در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مامورین آگاهی را دنبال خودشان می دانستند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغهای شاخدار پخش می کردند. کی جرات داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است٬ مگر می شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد!!! ((چشمهایش)) بزرگ علوی همین دیروز بود که برای یه کاری رفتم به یکی از بانکهای شهر ٬ وقتی وارد شدم با صف عریض و طویل ۱۴ ٬ ۱۵ نفره ای مواجه شدم ٬ ولی خوب چاره ای نبود و باید کارم رو انجام می دادم . رفتم و طبق معمول آخر صف ایستادم و بعد از من هم چند نفری اومدند و پشت سر من ایستادند. طبق عادتی که داشتم یه نگاه به نفر جلویی و همینطور یه نگاهی به نفر عقبی انداختم تا بتونم با یکیشون سر صحبت رو باز کنم تا حوصلم تو این مدت سر نره! نفر جلویی مرد میانسالی بود٬ قدی کوتاه و فربه می نمود٬ ریش و سبیل رو از ته تراشیده و لباس نسبتا مرتبی پوشیده بود ! پرسیدم شما می خواین قبض بدید ؟ یه نگاهی کرد و گفت: چطور ؟ گفتم آخه قبض ها رو می شه با کارت عابر بانک پرداخت کرد ! می خواستم بگم اگه کارتون اینه معطل نشید واز اون طریق اقدام کنید ٫ گفت نه پسرم می خوام وام بدم ! وام چی ؟ و خلاصه دره دلش باز شد و از روزگارو گرونی و بیکاری پسرش و دانشگاه دخترش و اینکه اون زمونا وضع مملکت خیلی خوب بود و ما قدرشو ندونستیم ! از اعتیاد و اینکه باید حقمونو از اینا بگیریم حتی به زور !!! مردی که پشت سر من ایستاده بود ٬ مرد جوانی بود که بوی ادوکلن اوپنش و شلوار جین آبی کمرنگش جلب توجه می کرد و تو این مدت فقط به حرفای ما گوش می داد ! بعد از اینکه حرف اون مرد میانسال تمام شد ٬ اون مرد جوان با یه حالت آمیخته با ترس و هیجان رو به ما کرد و گفت: مواظب باشید٬ بعد اشاره کرد به یه مردی که آخر صف ایستاده بود و گفت نگاه کنید ٬ مردی بود با ریش نسبتا بلند و هیکل فربه و چاق ٬گفت :اون مرد خبر چینه و فقط منتظره یکی یه چیزی بگه!!! ازش پرسیدم از کجا می دونی؟ گفت از قیافش معلومه ! مگه به قیافست؟ آره دیگه !! گرم صحبت بودیم که ناگهان صدای جرو بحث دو نفر داخل صف ما رو به خودمون آورد !! آقا برو ته صف ؟ مگه نمی بینی صفو ؟ و اون مرد حاظر نبود بره تو صف بایسته و همه ما هم دهنمون بسته شده بود تا از حقمون دفاع کنیم حتی اون مرد میانسالی که شعارش گوش فلک رو کر کرده بود !!! ولی از همه اون آدمایی که تو صف بودن فقط همون مرد ریشی و فربه غیرت کرد که بیاد و اون آدمی رو که داشت حق همه رو ضایع می کردو از بانک بندازه بیرون وخودش بره و ته صف بایسته!!! با خودم فکر گفتم ما که به قول خودمون ناراضی از اوضاع هستیم جرات گرفتن حقمونو نداریم !!! ناگهان چشمم از در بانک به اونطرف خیابون افتاد !!! صف بزرگتری که دم سوپر مارکت روبروی بانک برای شیر یارانه ای وجود داشت و جمعیت زیادی از زن و مرد !!! و سوپر گوشت کنار اون مغازه ؟؟ گوشت کیلویی ۱۰۵۰۰ تومان !!! صدای گوشنواز زنده یاد هایده از تلفن همراه یکی از مراجعان به بانک !!! آهای دنیا نگاه کن ببین عاشقترینم تو عاشقای دنیا ............... اندوه و بیحالی و بدگمانی و یاس مردم در بازار و خیابان هم به چشم می خورد٬ مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابانها ٬دوروبرشان را نگاه نکنند٬ مبادا مورد سوءظن قرار گیرند. ((چشمهایش))بزرگ علوی
+
نوشته شده در 87/02/02ساعت 18:31 توسط حامد
|

نمی دونستم باید چطوری شروع کنم ؟
می گن هر آغازی یه پایانی داره ! این چند وقت پایان من زیاد شد ! دوباره اومدم ! به کلی یادم رفته بود که یا خونه ای هم دارم تو این دنیای مجازی ! خیلی وقت بود که از خاطرم رفته بود اما ! سه شب پیش بعد از مدتی وقتی یاهو مسنجرمو باز کردم٬ یه نفر سلام داد ! من نشناختمش ولی اون ! خلاصه امین عزیز یادم آورد که یه زمانی منم درد و دلهایی داشتم ! بعدش تشویقم کرد که بنویسم و برای اولین پستم ٬ منو به یه بازی دعوت کرد ! اولین وبلاگ دگرباشی که خوندی ؟ خیلی از خاطراتمو مرور کردم ! یازده سال پیش وقتی تو عروسی یکی از اقوام از یکی از پسرای همسن و سالم خوشم اومد و اینقدر به هم ور رفتیم که شاید اولین خوشی زندگیم بود! و اومدمو تو دفتر خاطراتم در موردش نوشتم و مامانم دید و ............ پنج سال پیش وقتی رادیو بی بی سی در مورد دگر باشان گذارش می داد ٬ فهمیدم که عجیب بودن و فرق داشتن با بیشتر افراد دورو برم به خاطر همینه ٬ و اینکه همون روزا اومدم سراغ اینترنت ٬ جایی که تنها امیدم شد یه روزی ! گی !؟ اولین سرچ تو نت ! وبلاگی اومد به نام ساغر .... یکی از دوستان به نام آرمان اونو می نوشت که البته دیگه خیلی وقته که نمی نویسه ! آشنایی من با وجودم مدیون اطلاعات نسبتا کامل و خوبی بود که این وبلاگ نوشته بود و از اون زمان تصمیم گرفتم بنویسم ! فعلا تصمیم گرفتم باشم !
+
نوشته شده در 87/01/25ساعت 23:47 توسط حامد
|

عشق و تفسیر آن در خور توجه است زندگی مسیری است پر پیچ و خم پا گذاشتن در این مسیر پر پیچ و خم، دشوار ولی چه بسا زیبا و دل ربا عشق و وجود ش در زندگی ما برای تقلیل سختی ها و مشکلات نوع تعریف و معنا شدن این واژه برای هر کسی متفاوت است شاید مثل : پول ، علم ، عمر ، تجمل گرایی و تلاش برای نیمه دار شدن احساس ، زیباست و سرچشمه این واژه مرموز همین احساس است حس می کنی حسی داره تمام شش حست رو جلب می کنه طوریکه تلاش کنی بفهمی چه چیزی موجب شده این احساس رو پیدا کنی ... ... ... شما ادامه بدید!!!
+
نوشته شده در 86/05/21ساعت 21:2 توسط حامد
|

وای این روزا و این شبا چقدر شلوغ پلوغه !! چقدر مردم ریختن به هم !! می خواستم بگم چرا دل بعضیا شده مثل کاروانسرا !! می خواستم بگم چرا پسرا شدن مثل دخترا و دخترا دارند کارای پسرونه می کنن !! می خواستم بگم چرا تو پایتخت کشور عزیز و اسلامیمون که 29 سال پیش قرار بود مدینه فاضله بشه الان هر 5 ساعت یه بار یه قتل اتفاق می افته !! می خواستم بگم چرا گروه کفتارها باید اعدام بشن ، مگه غیر از اینه که به مشت پسر فاسد تجاوز !! نه ببخشید باهاشون تفریحات سالم انجام می دادن !! مثل خیلی از !!؟؟ می خواستم بگم چرا با وجود جیره بندی بنزین اتومبیل گرون شده !! می خواستم بگم چرا استانداری اصفهان فقط از تعدادی از هنرمندان تقدیر کرد ، بعضی گزینش شده که یکی از هنراشون التزام عملی بود به !!؟؟ می خواستم بگم چرا با وجود چیره بندی بنزین هنوز خیابونا شلوغه !! می خواستم بگم چرا هم آغوشی شده تفریح !! اونم از نوع سالمش !! می خواستم بگم چرا جوونای ایرونی به جای حرف زدن در واقعیت !! دوست دارن پشت صفحه های کامپیوتراشون و تو دنیای مجازی خودشونو یه جور دیگه معرفی کنن !! می خواستم بگم چرا ملت مسلمان، دوست دارن همیشه با این گوشیای(( دورگوی همراهشون)) مسایل غیر اسلامی رو !! رواج بدن !! مثل گرفتن اون دختر دیوونه!! توسط پلیس مردمی با مامورین با غیرتش !! می خواستم بگم چرا اجناس،حتی تو سوپر مارکت کنار خونه رییس جمهور هم گرون شده !!؟؟ می خواستم بگم چرا گزارشای اقتصادی روزنامه اکونومیست از زبون مسولین یه جوریه ولی وقتی خود روزنامه رو می خونی یه چیز دیگه میگه !! البته شاید من بیسواد باید بیشتر ((بابا آب داد )) بخونم !!( البته به زبان انگلیش)!! می خواستم بگم چرا بعضیا به جای اصلاح کردن منتظر ظهور مصلح هستند !!؟؟ می خواستم بگم چرا مردم ایران دوست دارن همیشه بر عکس باشن !! می خواستم بگم .... ولی ولش کن ..... این حرفا گفتن نداره ..... می خواستم اینارو بگم ولی گفتم فقط سرتونو درد می یارم !! می خوام یکم سوار نسیم بشم نسیم آروم نسیم با عطر خوش گذار گذار به خوشی و سرمستی سرمستی نداشته یک نسل یک نسل سوخته !! نه هنوز نه !! ما نسوخته ایم !! میشه نسوخت ؟؟ !! ولی ای کاش ؟؟!!
+
نوشته شده در 86/04/23ساعت 12:22 توسط حامد
|

تصمیم داشتم یه مطلب داغ بنویسم .... داغ داغ .... درست مثل هوای تابستونی که هممونو سوزونده .... می خواستم طوری بنویسم که متفاوت باشه .. بعد فکر کردم ، برای چی .. آخه چرا تفاوت ، تو وبلاگ و بهتر بگم تو وبلاگهای قبلیم ، تقریبا از همه چیز ، از عشق و محبت ، شعر و ادبیات ، خاطره های گذشته دورو نزدیک ، سیاست و حقوق انسان ، مسایل اجتماعی و از همه مهمتر مشکلات و معضلات و همینطور محسنات جامعه همجنسگرایان نوشتم ... این چند وقته نمی نوشتم ولی تو دنیای مجازی یه سرکی که به وبلاگها می زدم می دیدم که خیلی تغییر کردن ، البته تغییر که نه خیلی از وبلاگ نویسایی که من می شناختمشون و خیلی مفید می نوستن الان دیگه کار نمی کنن و شاید از اون جمع وبلاگ نویس فقط به تعداد انگشتان دست مونده باشن ...... و خوب موضوعات هم فرق کرده و البته که هر کسی آزاده هر چی دوست داره بنویسه (و بخصوص تو کشور ما که تو دنیای حقیقی مجالی برای سخن گفتن آزاد نیست )... ولی ایکاش همه وبلاگ نویسا (روی صحبتم به خودم هم هست ) سعی می کردن چیزایی بنویسن که بتونه راهگشای مشکلات باشه ، حالا منظورم این نیست که خیلی فلسفی کنن ولی هر کسی با هر سبک نوشتن (شعر ، داستان ، مطلب آموزشی و حتی لطیفه ) بتونه منظورش رو به خوبی به خواننده برسونه .... فعلا که دوباره تصمیم دارم بنویسم و اینبار نه متفاوت و نه با شروع عشقی و نه با پایان تلخش ، بلکه با یک رویکرد منطقی و البته به سبک خودم ........
+
نوشته شده در 86/04/18ساعت 0:32 توسط حامد
|
